ریحانه جان سلام
پشت ناخن های صورتی رنگ ات را می بوسم و تو را اینجا می بینم تکیه داده به کیسه های شنی با همان پیراهن سفید که موقع خواب می پوشی ، یک پایت را دراز کرده ای و انگشت هایش را به عادت همیشه تکان می دهی ، موهایت را بالای سر جمع کرده ای و طره اهای تاب دارشان روی شانه چپ ات ریخته. مثل گنجشک کوچکی که وسط جهنم نشسته باشد.
دیشب خواب ات را دیدم. توی باغ عمو فردوس بودیم ، تابستان بود و درخت های هلو از بار خم شده بودند. صدای فامیل ها از دور می آمد ، من و تو اما گوشه دنجی ته باغ برای خودمان پیدا کرده بودیم. همانجا که دریچه کوچکی داشت به راهی که به رودخانه می رسید. تو حامله بودی و در پیراهن صورتی رنگ گشاد ات مثل شکوفه های هلو می درخشیدی. من هلو ها را می کندم ، با دست نصف می کردم ، هسته هایشان را درمی آوردم و هر نیمه را درسته می گذاشتم دهن تو و با بوسه لب هایت را مهر می کردم. تو به زور فرو می دادی بعد غش غش می خندیدی. سرت را می انداختی عقب و شانه هایت از خنده می لرزید. من هم می خندیدم.
امروز مرتضی بی آنکه سر بلند کند من من کنان گفت :" دفتر تو را خواسته اند." تنم لرزید. پیش خودم گفتم نکند پیدایشان کرده باشند! با اینهمه رفتم. گونی جلوی در را که کنار زدم علمدار و احمد نشسته بودند. سلام کردم ، رفتم دو زانو جلوی علمدار نشستم. احمد که این پا آن پا کرد و به بهانه ای بلند شد رفت بیرون گفتم کارم ساخته است!
علمدار یکی دو دور تسبیح دانه درشت اش را رج زد تا به حرف آمد. اول گفت :" امیر آقا چند وقت است اینجایی؟" گفتم هشت ماه. دوباره سکوتی کرد باز پرسید :" از اهل بیت خبر داری ؟" برایش گفتم اهل بیت ام در تو خلاصه می شود و بقیه در زلزله آن سال از دست رفته اند. سرش را بلند کرد نگاهی از سر همدردی به من انداخت ، خدابیامرزی گفت بعد گفت :" این هفته که گذشت یک مرخصی چند روزه برایت می نویسم سری به خانه بزنی." قلب ام از جا کنده شد. یکباره همه آوارهای آن سال پیش چشم ام زنده شد. با بغض گفتم :" آقا اتفاقی افتاده ؟ به من بگویید! ما که اینجا از همه چیز بی خبریم ، زلزله ای چیزی آمده آن طرف ها؟" و توی دلم هزار بار اسم تو را صدا زدم. همانطور که سرش را انداخته بود زیر گفت :" نترس پسر. چیزی نشده. گفتم شاید سری به خانه بزنی و وقتی برگشتی بگذاری هم سنگر هایت شب ها بدون ختم ریحان ریحان بخوابند! " تنم از شادی لرزید. حالا هم به زودی کنار تو بودم هم وسط این بیابان همه می دانستند وقتی آن جنازه آهنی را روی تیر بار می گذارم یا از چشمه وسط نخلستان سطل سطل ، آب برای منبع می آورم یا با اسلحه پیش فنگ و دوش فنگ و سینه خیز می روم تویی هست که در فکر و دلم می چرخد و زنده ام می کند. لب های علمدار تکان می خورد اما صدایی که من می شنیدم از کسی بود که می گفت از امروز می توانی وسط این بیابان بدوی و هر چند بار خواستی فریاد بزنی ریحان ریحااااااااننننننن...علمدار که مرخص ام کرد گفتم امشب می روم سراغشان و برای خودمان جشن می گیرم!
تازه آمده بودم اینجا که یک روز وانت تدارکات چند جعبه میوه آورد . من و احمد مسوول تقسیم شان شدیم. جعبه ها را که یکی یکی بر می داشتم چشم ام خورد به انگور های سیاه درشتی که نصف یکی از جعبه ها را پر کرده بودند. پشتم تیر کشید. با وسواس از جعبه درشان آوردم و شستم و به سر و رویشان دست کشیدم. بیشتر دانه ها سالم بود. به احمد گفتم :"اجازه دارم به جای سهم ام از هر میوه ای ، انگور بردارم؟" بی آنکه نگاه ام کند اخم کرد گفت :" باید از علمدار بپرسم. اینها بیت المال است. باید به همه به یک اندازه برسد." بغ کردم و سرم را کردم توی کار خودم. چند دقیقه بعد پرسید :" خیلی دوست داری؟" گفتم پدرم باغ انگور داشت ، مادر کارگر باغ اش بود ، همان جا فصل انگور چینی هم را دیده بودند و خواسته بودند. همه کودکی و جوانی ام وسط کرت های انگور گذشته، از خمره های سفالی زیر زمین خانه و تخت چوبی زیر درخت های حیاط و جام های طرح شاه عباس حرفی نزدم. دوباره پرسید :"هنوز باغ شان به راه است؟" گفتم بعد از زلزله از باغ و خانه و پدر و مادرم یک زمین مانده بود که انگار تازه شخم زده باشند و از چادر زدم بیرون. وقتی برگشتم همه کارها را احمد کرده بود و نشسته بود به نماز. سلام داد و گفت :" سهم ات را گذاشتم پشت جعبه پوتین ها . " پلاستیک سیاه را که باز کردم دلم می خواست برگردم رویش را ببوسم. نمی دانی ریحان با چه شوقی تک تک خوشه ها را دانه کردم و خاک تک تک دانه ها با دست گفتم و نگاهشان کردم.
آن شب خبری از سر و صدا و نور منور ها نبود، تا نیمه شب این پهلو آن پهلو شدم تا خواب همه سنگین شود بعد پلاستیک سیاه را با دو شیشه آب معدنی برداشتم از سنگر زدم بیرون. از خاکریز بی دردسر گذشتم. شب هایی که نگهبانی اصغر باشد ترسی از ایست شنیدن نداریم. بیشتر وقت ها یا خمار است یا نشئه. یکبار مرتضی پیراهن اش را قاطی بقیه لباس چرک ها شسته بود و تو نگو عمل چند روزش توی جیب پیراهن بوده. هیچوقت اصغر را آنطور ندیده بودم. رگ های چشم هایش زده بود بیرون ، انگار عزیزش مرده باشد ، با بغض و فریاد یقه مرتضی را گرفته بود. قائله ای بود! تمام آن هفته خمار و بی حوصله بود تا باز از جایی برایش رسید. بعضی بچه ها می گویند به اینطور آدم های مثل اصغر از مرکز سهمیه می دهند هر چند وقت یکبار.
خلاصه آن شب پشت به خاکریز خودمان توی یک گودال کنار یک خمپاره عمل نکرده نشستم ، توی همان پلاستیک سیاه دانه ها را یکی یکی له کردم ، از چفیه سیاه رنگ ردشان کردم و ریختم توی شیشه های آب. اول که شیشه ها را خالی می کردم یادم افتاد علمدار هر وقت سهمیه آب سنگر ها را می دادند چقدر سفارش می کرد. بارها گفته بود " اینجا آب حکم طلا را دارد!" طلا ها را ریختم روی خاک و شیشه ها را از کیمیا پر کردم ، بعد دو تکه از پلاستیک سیاه کندم ، گذاشتم روی شیشه ها و درشان را محکم بستم ، روی تفاله ها خاک ریختم و شیشه ها را کنار گودال چال کردم.
پای منبع که چفیه را می شستم سر و کله اصغر پیدا شد. سر دماغ بود. زد روی شانه ام گفت :" هان ! بی خوابی به سرت زده؟" گفتم :"آره. اینجا که از گرما نمی شود خوابید!" و چفیه خیس را آب گرفتم و کشیدم روی صورتم و انداختم دور گردن ام. خندید و گفت :" عادت می کنی پسر. دیدی حالا این چفیه ها به درد می خورند؟!" روزی که چفیه تقسیم می کردند آنقدر اصرار کرده بود تا آخر یکی هم من برداشته بودم.دوست نداشتم این یکنواختی طرح و سیاهی زمینه شان را اما اینجا ها همه یکی دارند. حالا که برای عملیات شبانه ام به کارم آمده بود تازه قدرش را دانسته بودم.گفتم :" خودت نمی دانی چقدر به درد می خورند هنوز!"
امشب ماه کامل است و هر یکی دو ساعت یکبار از آن طرف منور می زنند. با اینهمه نیت کرده ام پست نگهبانی را که تحویل مرتضی دادم بروم سر وقت شان و لبی تر کنم.
ریحانه ، ریحانه ، اسم مقدس این سال های من ، دو روز دیگر کنار تو هستم و ساعت های این دو روز هر کدام یک عمرند. می بینم ات که تا برسم دلشوره داری. فردا شاید عشرت خانم بندی به صورت ات بیاندازد و زیر ابروهای کمان مشکی ات را تمیز کند. می دانم تا برسم گرد و خاک را از همه جا پاک کرده ای ، حتی کتاب هایم که انگار هووی تو باشند و هیچوقت نتوانستی بفهمی هرگز جای تو را نگرفته اند.حتی شاید بعضی هاشان خالق قسمت هایی از دلبستگی عمیقی شده باشند که به تو دارم. شاید از پیرزن صاحب لباس فروشی کوچک سر کوچه چیزی هم خریده باشی که کاش سفید باشد و شاد و رد استخوان های خوشتراش شانه و چاله کوچک گلویت را بشود از رویش گرفت. می بینم ات که وقتی برسم چند ساعتی چشم هایت را از من می دزدی و غریبی می کنی. هشت ماه کم نیست غزال کوچکم. می بینم ات که لحاف بزرگ مخمل و مروارید دوزی ات را روی نرده ها می اندازی و چوب می زنی و با اینکه در آن خانه جز تو و عشرت خانم کسی نیست باز روسری گلدار را بسته ای دور سرت و صورت گردت را با آن چشم های روشن و لب های کوچک گوشتی قاب گرفته ای.فکر می کنم زنگ خانه را می زنم و به صدای پایت گوش می کنم که دو تا یکی پله ها را پرواز می کنی تا به در برسی. وای ریحانه ، ریحانه ، به خودم گفته ام یک لحظه از گرمی نفس ات غافل نشوم این چند روز.
دیشب مرتضی خواب آلود از راه رسید و پست را تحویل گرفت.آسمان از مهتاب روشن بود با اینهمه راه افتادم به طرف خاکریز. مرتضی از پشت سر صدا زد :" سنگر نمی روی؟" برگشتم گفتم :" پواش تر! همه را بیدار کردی که ! بی خوابم . یکم قدم می زنم و بر می گردم." آرام تر گفت :" پس زود بیا." رفتم تا ته خاکریز. مجبور بودم بروم جلوتر تا توی یکی از پیچ ها از دید مرتضی گم شوم و بتوانم بروم آن طرف. خودم را که به گودال رساندم خیس عرق بودم. خاک ها را پس زدم و یکی از شیشه ها را کشیدم بیرون. گرد و خاک اش را گرفتم و درش را باز کردم.شک نداشتم که این انگور ها جز شراب نخواهد شد. به اسم تو انداخته بودم.انگار آن روز و آن شب همه چیز با من سر سازگاری داشت. چند تکه ابر کوچک روی ماه را پوشاندند و من ماندم و تو و بیابان و طعم شراب. این چند وقت هر بار سهمیه آجیل دادند پسته ها را جدا کرده بودم برای مثل امشبی. پسته ها را ریخته بودم میان پایم روی خاک و نرم نرم می چشیدم از شیشه و گرم می شدم. یکباره صدای پایی شنیدم ، تند در شیشه را بستم و چپاندم اش توی گودال. صدای پاها از سمت خودمان بود و آنقدر نزدیک بود که فرصت نمی شد گودال را پر کنم. همانوقت ابر ها کنار رفتند از روی ماه و در ده قدمی ام سایه اندام باریک مرتضی و هیکل تنومند علمدار را دیدم. از ترس بعید نبود گریه کنم ریحانه. نفهمیدم چطور شد که خودم را به حال سجده انداختم روی گودال. نمی دانستم اگر می فهمیدند با خودم چه می کردند اما حاضر نبودم شراب ها را که به یاد تو انداخته بودم و به هوای تو سراغشان آمده بودم از دست بدهم. سایه ها که به پنج قدمی من رسیدند همانطور که روی گودال افتاده بودم شانه هایم از گریه می لرزید و بلند بلند میان هق هق می خواندم " امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء " علمدار و مرتضی یک دقیقه ای بالای سرم ایستادند به نگاه کردن و رفتند. شنیدم علمدار به مرتضی گفت " وقتی برگشت بگو صبح بیاید پیش من." وقتی دور شدند و از خاکریز گذشتند بلند شدم گودال را با وسواس پر کردم ، دست کشیدم روی زمین چند تا پوکه فشنگ پیدا کردم ریختم روی خاک و برگشتم. نزدیک نگهبانی که رسیدم سپیده زده بود. مرتضی دوید بیرون گفت :" امیر آقا خوبید؟ دیر کردید به دلشوره افتادم با حاجی علمدار آمدیم پی تان!" توی صورت اش نگاه کردم ، خندیدم ، گفتم :"خوبم." و رفتم سمت سنگر خودمان. از پشت سر داد زد :" حاجی گفت صبح بیایید دفتر ، کارتان داشت." سر تکان دادم و رفتم. یکی دو ساعت نشستم دم سنگر و در خیال با سر انگشت روی پوست نرم و نازک بازو های تو دست کشیدم و پشت پلک های بلندات ، بعد بلند شدم رفتم چادر فرماندهی . سلام کردم و نشستم نزدیک در. علمدار هنوز سر سجاده پشت به من نشسته بود. صدای ذکر گفتن اش میان صدای دانه های درشت چوبی تسبیح که روی هم می افتادند گم می شد. فارغ که شد بی آنکه برگردد گفت :" تو خواب نداری پسر؟! برگرد سنگر وسایل ات را جمع و جور کن. امشب یک وانت مهمات می رسد می توانی تا شهر بروی همراه شان. برگه مرخصی ات را از کنار بیسیم بردار ببر مسوول گردان ات هم امضاء کند. به سلامت." دلم می خواست دست هایش را ببوسم ، برگه را که برداشتم بروم تا نیمه چرخید سمت من.صدای مردانه اش بغض داشت. گفت :" در ضمن خدا این طرف ها هم گاهی سر می زند.لازم نیست تا یکقدمی سنگر دشمن بروی اینجور شب ها.التماس دعا." بیرون که زدم آتش سوزان خورشید با معجزه اسم تو گلستان بود.



