ای همه گل های از سرما کبود
خنده هاتان را که از لب ها ربود؟!!!!!!!
مهر هرگز اینچنین غمگین نتافت
ماه هرگز اینچنین تنها نبود ...
۱۰۰۰ جای دیدنی دنیا
مجموعه فوقالعاده زیبا از ۱۰۰۰ جایی که قبل از مرگ باید دید! |
سریال دوستان Friends
امکان نداره این سریال را ببینید و از خنده روده بر نشید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
ای همه گل های از سرما کبود
خنده هاتان را که از لب ها ربود؟!!!!!!!
مهر هرگز اینچنین غمگین نتافت
ماه هرگز اینچنین تنها نبود ...
دست بردم توی جیب کوچک روی کیف تلفن را کشیدم بیرون.چراغ های خیابان خاموش بود.گهگاه با نور چراغ ماشین ها تکه ای از چهره و اندام کسی در پیاده رو روشن می شد.همانوقت پیچید جلوی من. می شد بارانی بلند مشکی و موهای کوتاهش را دید.سرم را بلند نکردم.چند لحظه نگاهش روی صورتم ماند بعد گفت : " کی دلش اومده تو رو تنها بذاره ! اگه دوست داشتی دنبالم بیا." رفتم. دنبالش بود ، اما راهی جز این نبود.گوشی هنوز به دستم چسبیده بود با چیز لزجی که فکر کردم شکلات آب شده توی کیف باشد. دوباره دست بردم توی جیب کشیدم اش بیرون ، انداختم کنار پیاده رو و انگشتم را لیسیدم و گوشی را. بارانی مشکی گم شده بود.جلو زده بود یا منصرف شده بود نفهمیدم. گفته بودند" بکش بیرون از همه زندگی ها یا زندگی همه." منظورشان این بود که بمیر یا گم شو یا برو یا اینکه تنها بودن ات رسمیت قانونی ندارد. با شصت چپ ام دور انگشت های همان دست را مالیدم. روی یکی رد حلقه ای سیاه رنگ می سوخت.نفهمیدم کدام یکی بود اما باز مالیدم.وارد که شده بودم یکی لبخند زده بود یا پوزخند. نفهمیدم.آن یکی هم با قابلمه غذا وسط آشپز خانه گفته بود :" اِ "و رویش را برگردانده بود. فقط گفته بود" اِ" . شلوغ بود.آدم ها مثل من از سینما زده بودند بیرون و دور و برم هیاهو می کردند. شلوغ بود اما من همان دو تا را دیده بودم ، بعد کز کرده بودم گوشه تخت وسط هال و سعی کرده بودم به شیرین زبانی های یکی شان بخندم.هر دو پشت به من نشسته بودند که شما آمدید.دوباره به هم نگاه کردند و پوزخند زدند یا لبخند. نفهمیدم.پشت به من نشسته بودند.داشتم به برگه های سفید با جاهای خالی امضاء فکر می کردم که شما آمدید.خواستم خودم را پرت کنم وسط آغوش تو با گریه بگویم : "برگردید. از همینجا برگردید." نگفتم. گفتی:" میدونم. می خوای همینطور بی صدا خفه شی؟" بی صدا .کسی مشخص نکرده بود چطور خفه شوم.فقط گفته بودند خفه شو.
لابد همانوقت که هنرپیشه محبوب بارانی مشکی اش را می پوشید دست های گر گرفته ام از روی کیف شکلات را آب کرده بود. داشت می گفت :" نه خانم . شبیه فرشته ها نبود. خودش فرشته بود.یک فرشته واقعی."بعد همانوقت جلوی چشم ام زن با صورت درازش رو گردانده بود ، نشسته بود پشت میز چوبی با دهان باز گریه کرده بود و کوبیده بود با مشت روی میز. همانوقت چنگ زده بودم به کیف.
نگاه کردم به دایره های کوچک روی آب . صدا های بم و زیر کشدار با هم می خواندند : "جان من جان او ." گریه کردم و نگاهم را دوختم وسط موهای پریشان تو . گفتم :" قبول.بگو ازدواج می کنم." فکر کردم بگویم این ، هم یک جور خفه شدن است هم ، یک جور فریاد زدن. نگفتم.روضه خوانی تعطیل. پیاده شدم. شیشه را دادی پایین ، گفتی : "عزیزم آب میوه ات را نخوردی که !" گفتم :" کارِت تمام شد زنگ بزن." آب میوه را انداختم کنار پیاده رو بعد دست بردم گوشی را از جیب کیف کشیدم بیرون و خاموش کردم. با شصت چپ کشیدم روی صفحه مونیتور گوشی. از پشت سر صدا زد. رو که گرداندم با لباس خلبانی سبزش معذب ایستاده بود. مثل معمول اینجور وقت ها دست ها را جلوی تنه اش در هم گره کرده بود. اجازه خواست. دادم. گفت : اهل تبریزم ... فکر کردم روزگارت بد نیست ، خرده هوشی داری ، پدرت وقتی مرد پاسبان ها ... داشت می گفت با مادرش تنها زندگی می کند.حقوق مکفی دارد و انگار یکباره همه زندگی اش را وسط همین پیاده رو در قدم های کند یک دختر دیده باشد صدایی در دلش گفته همین است و حالا اگر هستم ... حرفش را بریدم. صدای خنده ام روی ریش های جو گندمی اش پخش شد. گفتم :" متاهلم آقا." یک قدم عقب رفت ، پرسید :" مطمئنید؟ پس حلقه ؟!" گفتم :" مطمئنم ." یک قدم عقب تر رفت ، پرسید : "حتی اگر متارکه هم کرده باشید..." گفتم : "خداحافظ." صدایم وسط آن باد توی گوش ام کش می آمد. گفتم :" خداحافظ ، من که رفتم ." و دراز کشیدم. ابر ها بالای سرم وسط آغوش هم جلو ، عقب می رفتند. پایین تر که آمدم شماها مثل سایه هایی سیاه تصویرم را پر کرده بودید.می خواستم بگویم :" از جلوی چشم ام گم شید ! دشت امو خالی کنید ! اشباح ، اشباح!" اما صدایم در نیامد.ترسیدم وقتی ابر ها خودشان را خواستند روی مخمل سبز پهن کنند رو بگیرند از ما. بالای سرم ایستاده بودی که دوباره چشم باز کردم. دستت را دراز کردی سمت من ، گفتی : "خوبی ؟ "گفتی :" بدنت درد می کنه ؟ مشت و مال می خوای ؟" به تو هم باید جواب بدم. نه. پرسیدم :" شما ؟ غریبه اید؟ نمی شناسمتون." دست ات را گرفتم بلند شدم بعد صدای نعره کوه را تکان داد. برنگشتم نگاه ات کنم. روی صخره ها ، جا به جا ، پاره های سرخ پیراهن دختری جا مانده بود.
روز که شد گفت خواب دیده که ما هر دو کنار هم بوده ایم و لبخند زده ایم وقتی نگاهمان کرده. بعد بغض کرد و توی بغض اش می شد خواند که نه مثل وقت هایی که کنار همید و مثل موش و گربه به هم می پرید. نه مثل وقت هایی که تحمل اش را ندارید پیش هر کدام تان اسم آن یکی را بیاورم. روی سخن اش با من بود بیشتر ، که بغ می کردم و وقت هایی که به قول خودش وحشی می شدم همه چیز را به باد فحش می گرفتم و طاقت ام که تمام می شد می کوبیدم توی صورت خودم.
از خانه اش زدم بیرون.یک گربه لنگ یکی از دست های جلو ای اش را بالا گرفته بود یکجوری انگار که درد داشته باشد و راه می رفت. جلوتر یکی دیگر با همان قد و قواره و هیکل سر پیچ بعدی ایستاده بود و داشت به همان سمتی که آن یکی می رفت نگاه می کرد.دلم می خواست فکر کنم داشت با نگرانی نگاه می کرد که آن یکی به مقصد می رسد یا نه.
اما چند ثانیه نگاه کرد بعد هم نگاهی به من کرد و راهش را کشید و رفت.
یکجوری که انگار آن یکی اصلا نبوده یا دستش را آنطور با درد بالا نگه نداشته بوده ، بعد فکر کردم شاید خود ناکس اش دست آن یکی را گاز گرفته یا دلش را بعد هم رفته دنبال زندگی اش.
از اداره که بیرون زدم داشتم به غرولند های ناظمی فکر می کردم که از صبح صد بار زیر لب گفته بود:" یه موقعی یه گهی خوردم گفتم یا علی." بعد هم که مصیبی همانطور که توی فایل دنبال چیزی می گشت پرسیده بود چرا امروز اخلاق ندارد یک باره داد زده بود که: آقا ما یه موقعی یه گهی خوردیم به یه بابایی یا علی گفتیم!
مصیبی گفته بود: خب! بعد ناظمی آرام تر شده بود و گفته بود: خوب که خوب! همه جوره باهاش راه اومدم همه زورمو واسه اش زدم ولی هر کس یه ظرفیتی داره بالاخره. من که نمی تونم تا ابد تاوان خریت یکی دیگه رو بدم!
مصیبی پرونده را زده بود زیر بغل اش و با بی تفاوتی گفته بود:خوب دورشو خط بکش برادر. و راه اش را کشیده بود و رفته بود.
ناظمی هم باز یک جوری زیر لب گفته بود" عجب گهی خوردم" که معلوم نبود به خاطر درد دل کردن با مصیبی بود یا اینکه گفته بود یا علی.
سر خیابان حوصله نکردم جلوی ماشین ها خم و راست شوم و بگویم فلان جا ، تا یا چند متر جلوتر با بی میلی ترمز کنند یا راهشان را بکشند و بروند انگار تو اصلا نیستی یا اینکه تصمیم گرفته ای بعد از این همه وقت جایی بروی را به تخم شان گرفته اند.
توی خوابش پیراهن من سفید بوده و پیراهن او آبی فیروزه ای که می دانستم دوست ندارد. یکی مان سبیل داشته ایم و یکی سه تیغه کرده بوده ، چند تای دیگر هم بوده اند که نمی شناخته و همه دورش نشسته بودیم و به هر کدام مان که نگاه می کرده لبخند می زدیم بعد هم ما به هم نگاه کرده بودیم و خندیده بودیم.
گفت کنار هم نشسته بودیم . بعد هم همه بلند شده ایم و بدون خداحافظی راهمان را کشیده ایم و رفته ایم.
خسته شدم از آنجا نشستن . از تکیه دادن به مبل های کرمی چرک مرده. از دراز کشیدن روی تخت با آن قالیچه پر از رنگ های تندش انگار اصرار کنی زندگی زیباست.خسته شدم از حرف زدن ، دلم هوای آدم هایی را می کند که محبت زورکی نکنند ، مردم داری های بو گرفته شان برای آدم هایی باشد که به این جور چیز ها نیاز دارند ، فیلم هایی که آخرشان به تکرار نرسد .تو هم ایستاده ای یک گوشه ای داری از زیر عینک نگاهم می کنی.خسته شدم. وسط آشپزخانه پهن می شوم تا مثل آنها از پولک دوز ی های لباس تیره ات تعریف نکنم.جلوی تلویزیون دراز می کشم و آرزو می کنم خوابیده باشی که مجبور نباشیم به حرف زدن. زیر نویس های زرد تند تند می گذرد و کسی با درفشی سرخ روی قلبم حکشان می کند. بوی گوشت سوخته از دماغ گرفته ام نمی رود. من یک ماهی طلایی ام که پولک های براقش از آب متنفرند. شاید خوب بودن دریاچه این باشد که سرت را آنقدر زیر آب نگه داری تا حباب های ریز و درشت آخرش را ببینی.فیلم آنقدر خوب بود که جهاز هاضمه ام را هشیار کرد. بعد توی دستشویی همانطور که کلیه های دردناک را چنگ می زدم فکر کردم چه بد.
ضرب می گیرم با پا روی صندلی منشی ، بی خیال می خندم و توی گوشی جیغ می زنم : " خفه شو.نخند.ما خریم با همه ادواتش " و همانطور برای کسی تایپ می کنم "فقط برای یک لحظه شخصیت فیلم توانست با خودش صادق باشد.دردم می آید وقتی فکرش را میکنم."بعد جمله اول را پاک می کنم.توی گوشی اصرار می کنم :"برای دندان دردت برو پیش دکتر، این بی حسی های موضعی فاجعه اند." و جمله را می فرستم و دردم می آید وقتی فکرش را می کنم.
من پیشوای آدم های خسته ام.آی همه آدم های خسته دنیا ، لباس هی راحتی تان را بپوشید و مثل من رو به خورشید دراز بکشید تا آب بدنتان تمام شود. اینطوری اشگی هم نمی ماند که بریزید ، بعد از چند روز بدن هایتان پر از تاول می شود و می توانید با گوشه دو تا ناخن فشارشان بدهید و از تر شدن لذت ببرید. بعد هم کم کم تمام می شود. مثل این سرگیجه مدام من یا خواب رفتگی ساق پای راستم یا این طوفانی که در تمام بدنم مثل یک جسم خالی چرخ می زند و می خواهد از مخم بزند بیرون.خواستم بنویسمت اما این باز من شد.یا شاید تو منی یا آینده تو من است یا گذشته من تو بوده. به هر حال نگاه کن.
کچل نشست . مودار داشت چایی می خورد. آن یکی هم نیمه بود کله اش با بالاتنه بلند و پاهای کوتاه . بعدی مثل تف سر بالا بود. یکی دیگر موهای سیاه را ریخته بود توی پیشانی. بعدی هم صورت اش مو داشت هم سرش . بلند و سیاه و زمخت . طوری که وقتی می بوسیدت انگار چندین مورچه یک جا گازت می گرفتند.
مشدی ریحان گفت : پاشو بیا . می خوایم با مش جبار بریم مرغ دزدی پروس.
مودار داشت دوباره چایی می ریخت یا زیر کتری را کم می کرد. مال شرعی و عرفی . مال قطعی . بیت المال .
وقتی ماه از پارگی ابر ها پیدا شد مردی از تاریکی دره بیرون آمد.
ما مریضیم.یکی دیگر هم بود. بلوز مادرش را پوشیده بود ، سبز و بلند و پر عروسک.موهای بلند چند رنگ را مثل دم اسب بسته بود پشت سر.
عباس گفت : با گاری اسلام بریم خاتون آباد.
یک روز پول جمع می کنیم می دهیم کش پول می خریم نفری یکی می اندازیم دور مچ دست مان یا اگر به حد کافی بزرگ بود دور گردن مان. مال هم . مال همه . مال من.تو مال منی . تو مال من نیستی!
فردا گریه می کنیم شاید حضرت دلش رحم بیاید و بلا را از بَیَل دور کند.
همه کس که مشکوک نمی شد اما من وقتی آن طور دنبال بچه می دوید و بدون اینکه بغلش کند یا اسمش را صدا بزند وعده وعید می داد که می برمت پیش مادر و برایت چنین و چنان می کنم شک کردم نکند بچه دزد باشد.برای همین به پسر بچه نگاه کردم و سعی کردم دلم برای چشم های روشن و بلوز شلوار لیمویی اش بسوزد. بعد رویم را برگرداندم و رفتم آن طرف خیابان .
...
یادم باشد روز هایی که ننه گلی موهایش را حنا می گذارد می شود چند خطی نوشت.
...
...
...
21 سالگی : به بزرگترین مشکلات بشر معاصر و معضلات شخصی که شاید در آینده گریبانشان را بگیرد فکر می کنند و اطمینان دارند غیر از رهانیدن خود که امری بدیهی است ، دنیا را هم می شود نجات داد.کنار دفتر چه های خاطرات می نویسند ...چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد...
...
26 سالگی : هنوز به مشکلات پیش رو فکر می کنند که حالا رنگ و بوی شخصی تری دارد.نجات جهان را با تردیدبه نجات دهنده می سپارند و ترسی پنهان گاهی یادشان می اندازد که شاید حل همه مصائب شخصی در توانشان نباشد...دفتر چه های خاطرات ... که عشق آسان نمود اول ...
...
...
بعد از 30 سالگی : همه مشکلاتی که حدس می زده اند و حتی تعدادی از آنهایی که به گمانشان نمی رسیده ، دارند.کم کم فکر نمی کنند یا لااقل خوشبینی امیدوارانه سال های جوانی را ندارند...دفترچه ؟؟!!!! ... خاطرات ؟؟!!!!! زندگی می کنند به اصطلاح !
پ.ن : 30 سالگی سن خوبی برای زندگی کردن ، سن خوبی برای مردن.
(کریستین بوبن یا هر کس)
یکی از همین روزها بود یا از همین شب ها که هی می نوشتم دلم عجیب گرفته است و فکر می کنم که هیچ چیز ، نه این دقایق خوشبو، نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند و می فرستادم برای همه که بدانند آنقدر دل گرفته هستم که به سهراب هم پناه ببرم. به شما گفته بودم شاید ، گاهی ذهن انسان تنگش که می گیرد به هر چیزی به هر دستاویزی متوسل می شود از مشیری و سپهری بگیر تا یساری و حجتی ، یا یک چیزی می چسبد به مخ آدم مثل میان او ، که خدا آفریده است از هیچ!
خبر ندارید گمانم اما این"او" دست و دلم را همیشه می لرزاند و می نشاندم جلوی دست دبیر لاغر انشاء که نوشته هایم را به حضور مدام اویی که نمی توانستم بگویم کیست متهم می کرد. لمش را که پیدا کرده بودیم ، او یا شهید می شد یا خدا بود یا یک شخصیت پلاستیکی که وسط بازی های اسم فامیل اختراع کرده بودیم.
نفهمیده ام چرا در خاطره های آنروزها موهای بلند قهوه ای فر داشتم زیر مقنعه مشکی ، مانتو و شلوار سرمه ای پوشیده بودم و کفش اسپرت سفید و در چشم های آن وقت ها گاهی که دست میداد سرمه ای هم کشیده بودند اما امروز انگار که هیچوقت مویی نداشته ام ، کف کله براق دست می کشم و با این بلوز نصفه آستین و جین مشکی روبه روی شما نشسته ام وسط این میدانگاهی و مراقبم چوب کبریت های وسط پلکتان نیفتد و دست از رکاب زدن بر ندارید.
همینطور ها که می چرخید شاید هم بشود فهمید اینهمه دلتنگی مدام من از بودن آدم هاست یا از نبودنشان .یکی از همین روزها هم فروغ ایستاده بود روبه روی فرح ، توی آن چشم های ریز مورب روشن زل زده بود و گفته بود خوب کردید . کار شما درست بود . بوقتش ادای عاشقی در آوردید به وقتش ادای ازدواج و صورتک های رنج کشیده و شاد و منفعل یا فعالتان را گذاشتید برای بعد از این صحبت ها.گفته بود خوب کردید شما ، اما من اهل اینجور دودوتا کردن ها نبودم. هر چه می کشم حقم باشد.کشیده بود. می گفت آنقدر کشیده بود که از جسم خودش بلند شده بود نگاهی به حقارت خوابیده اش کرده بود و برگشته بود به یک وقتی در بچگی ته یکی از بن بست ها و بیدار که شده بود گفته بودشما اگر خواستید برگردید بچگی شاید دردش زیاد باشد.
حالا بگوییدوسط آن عرصات کی به درد فکر می کند ! این هم از همان وقت هایی است که گفتم ذهن روی یک جمله کلید می کند و دل می سوزاند که به خاطر داشتم چون به خرمن گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب .شما هم بین خودمان باشد یکجورهایی دامنتان از دست شده والا کی ، کجا ، کسی حاضر می شود اینهمه پا بزند دور این میدان کوچک قدیمی زیر نگاه کافه چی های ارمنی که آیا آخر کار از خودش بالا آمده باشد یا نه؟!
قصد جسارت ندارم شما هم به دل نگیرید ، اینطور کارها مایه دلگرمی آدم های خسته ای مثل فروغ هم که باشد خودش کلی کار است.
حالا هم که تا سپیده یک ساعتی مانده کاش بشود چشمی به هم برسانم و مثل آنوقت ها با سوز سحر بیدار شوم ببینم اش کنار من دراز کشیده و پتو را یکباره کشیده روی خودش تا گردن و لبخند گنگی وسط ریش های مشکی مخملش نشسته.
زندگی هم عجب لذت های نامفهومی دارد. آنقدر نامفهوم و دلچسب که به جان عزیزتان حاضرم یکی از این بال های بزرگ سپید را بدهم تا عوض اینکه وسط سیاه زمستان اینجا چمباتمه زده باشم و سر شما را ببرم همانجا روی همان تخت سرم کنار همان سر دیگر باشد و به عطر سیب و رایحه دلپذیر شامپوهای جدید فکر کنم باز.
وسط بیابان نشسته بودم روی یک صندلی قدیمی که لق می خورد و با هر تکان می ترسیدم کسی که پشت سرم ایستاده و می تراشد ، دستش بلغزد و خراشی روی سر پر از یادگارم اضافه کند و می ترسیدم از تصویر پایانی خودم توی آینه با کله قر شده بی مو و این چشم های بی صاحب که حالا بی مزاحمتی خودشان را به رخ اجزاء صورت می کشیدند.
همین طورها لق می خوردم و می تراشید که یکنفر از بالا ، از ته آسمان شنی رنگ پرسید : چه کار می کنی؟ حیف بود آن موها!!
تا آمدم از میان دهان با سرب پر شده جواب بدهم ، حضرت سلمانی بریده بریده گفت : نذر کرده بود اگر فلان کارش به خوشی انجام شود سرش را از ته بزند.
نشست لبه تخت فلزی یک نفره. لیوان شیر را که گرفتم گفت بچه.صدای سرفه ام میان فریاد سه نفر دیگر گم شد.
دیشب پرسیده بودم آن سال ها به انداختن هیچ کدام فکر نکردی؟ گفته بود نه، هر دو مخالف بودیم.خیره نگاهش کرده بودم که چرا ؟سرش را پایین انداخت وقتی انگار با عصبانیت ، گفت می خواستیم مثل امروزی هر کدامتان را که می بینیم حظ ببریم.تند شده بود لحنم که اگر ما نمی خواستیم؟اگر نخواسته بودیم؟آرام گفت فکرش را نکرده بودیم و با چشم های نیمه بسته بلند شد که برق اشگ را نشود دید.
دوباره گفت تصمیم گرفته ایم یک بچه از بهزیستی بلند کنیم. یکی گفت عزیزم بلند کنیم نه ،باید می گفتی بگیریم یا برداریم.تلخ خندید که هر جور درست است تصور کنید.ملافه را کشیدم روی صورتم و گفتم به رفیقمان بگو همینها که زائیده ای بزرگ کن. زیر ملافه ماندم که باز به بغض قهوه ای چروک و چشم های نمناک فکر نکنم تا صبح.
از اتاق که بیرون زدم با عجله ، هر تکه از لباس ها را در فاصله آنجا تا در پوشیده بودم.صدای خودم را می شنیدم که طلبکارانه می گفت حافظم دیشب دست شما بود.حالا کجاست؟جلسه دیر شد! فکر کردم چقدر از مثل آدم های مهم حرف زدن خسته ام. جلسه دیر شد رفتن دیر شد زندگی دیر شد مرگ دیر شد...زهرخندم را کسی از چند صد متری می توانست ببیند!
صدای گرمش از پشت کابینت های طرح چوب که دوستشان داشت بلند شد.اتاق کتابخانه ، قفسه دم در ، ردیف سوم.با کفش دویدم و دلم گرفت که حتی نمی گوید، با چشم غره ،همانطور که به آنهای دیگر ، با کفش ! روی فرشها!...
روی کتابخانه ، قفسه سوم ، کتاب من و همه کتاب های دیگر . دستم اما به سمت پاکت قرص ها رفت که نوشته بود با آمفیژن نوسانات دوران یائسگی را آرامتر بگذرانید.
دوران سرم با صدای زنی که مدام می گفت بچه و آوایش در فضا هزار بار تکرار می شد همراه شده بود که نشستم.
اینهم که اول داستان ها نمی نویسند" برگرفته از ماجرایی واقعی" داستانی است! کاش یک روز که در خیابان راه می رفتم ، یک نویسنده شهیر به طور اتفاقی خوش را به من می رساند و اعتراف می کرد که چند تا یا لااقل یکی از نوشته هایش کاملا خالص و زاده تخیل خودش بوده.
قاب را به امیر دادم که هر چه فکر کردم اسم دیگری برایش به ذهنم نرسید و باز نگاهم به رنگ سرخ شلوارش دوخته شد و راه راههای سفید که یاد جاده می اندازدم و هیچ چیز نگفت که بشود حالا به عنوان گفتگو نقل کرد که قضاوتی یا شهادتی یا دست کم تائیدی داشته باشد.
داستان نوشتن کار سختی است ، گاهی مجبوری خودت حرف در دهان شخصیت ها بگذاری پس مثلا گفت ردیفش می کنم که نگفت اما رفت ردیفش کند.
قبل از اینکه به خانه برسم و این اتفاقات بیفتد ، درست همانوقتی که در کافی شاپ سبز رنگ نشسته بودم و شیر قهوه بزرگ را با یک قاشق شکر هم می زدم و به حسین فکر می کردم که گفته بود عاشق میزان کردن شیر و شکر قهوه است و تازه به خاطر آورده بودم این جمله را در قهوه و سیگار جارموش هم شنیده ام ، یاد خانمی افتادم که با مانتوی ببری زمینه نارنجی ، شال سبز و زرد بافتنی ، جین مشکی ، کفش های اسپرت فسفری و موهای تماما زردش مجبورم کرده بود قضاوت کنم بعضی آدم های امروزی خودشان را به شیوه اکسپرسیونیسم آرایش می کنند. با انواع خطوط و اشکال و دایره های ضخیم دور چشم هایشان و لب های قرمز تیره که در فیلم های اورتوکرومیک بدون حساسیت به رنگ های بنفش و قرمز ، سیاه دیده می شوند. اینجا تلفن زنگ می زند و صاحب ارمنی کافه با لهجه مخلوطش توضیح می دهد که فلانی الان آنجا نیست و نمی داند چرا مبایلش را جواب نمی دهد و با گذاشتن گوشی دنبال خودکار دیگری برای سفارش گرفتن می گردد و سعی می کند نفهمم از اینکه خودکارش را قرض گرفته ام برای نوشتن گرفتار شده ، غافل از اینکه من در دنیای خودم هنوز دارم حرص می خورم که دو ساعتی سکه پنج تومانی را در مشت نگه داشته ام بی آنکه یادم باشد تلفن واجبی را که می خواستم زده باشم و بی توجه به خودکار بیک آبیش با انگشت شصت راست کف دست چپم را می مالم یا می مالانم که قرمزی سکه را کم اثر تر کند و فکر می کنم به اینکه لابد باز مادر با چشم های سرخ کلافه در راباز می کند و منتظر نمی شود سلام کنم ، شاید آنوقت بی دلیل یادم بیفتد موقع نوشتن نقطه های حروف را فراموش نکنم که خواننده فرضی که به حد کافی از درهم و برهم بودن نوشته گیج شده دست کم بتواند املای چیزی را که می خواند بفهمد و مجبور به حدس زدن نباشد هر چند این طور تعلیق ها از ارکان نوشته است ظاهرا!
نویسنده خوبی نخواهم شد تا زمانی که به شیوه مذهبیون ارکان را به نفع خودم معنا می کنم ( و لازم نیست خواننده گوشزد کند منظور از تعلیق در فرم داستان است نه املای آن !)
توی کافی شاپ نشسته ام و ناگهان خسته می شوم از نوشتن ، به کپسول منفور گاز پیک نیک فکر می کنم که در روز های دانشجویی یکنفر از بچه های مکانیک برایم توضیح داده بود وقتی به زمان خستگی اش می رسدمنفجر می شود.
این چند خط آخر نه تنها کاملا بی ربط است بلکه با حکمی منزل همه کپسول های پیک نیک را چندش آور دانسته اما متاسفانه نویسنده امروز آنقدر دچار تعصب مسخره ای نسبت به اینکه بی هیچ محدودیتی می تواند هر چیز بی ربط را بنویسد، شده که شاید حتی یادش بیفتد یا بنویسد از طرز وصل شدن کمرگاه بعضی آدم ها به پائین تنه شان، تا چند سانت اول استخوان های لگن ، به چشم انداز اروتیکی می رسد...
دراز کشیده وسط اتاق روی سینه ، پاهای گرد کوتاهش را تکان می دهد و می نویسد . کلمات با خط خوش روی کاغذ میدوند و هم را جا می گذارند تا هر کدام قبل از دیگری ... سفرنامه آخری را کجا گذاشته ای عزیزم
آنکه می گوید دوستت دارم خنیاگر غمگینی است که آوازش را از دست داده
در که می زنی می ترسی ،انگار در بزرگ چوبی را فقط یک دست جادویی می تواند باز کند
می ترسی و خودت را به تیر برق سیمانی می چسبانی یعنی کسی هست ؟ کسی می تواند ؟ نکند همیشه پشت این در بمانی دختر ! صدای قدم هایش که می آید ترس تمام می شود دست جادویی که در را برایت باز می کند پس زمینه روشنش لبخند توست و کلمات که مثل ابر های کوچک سفید گونه ام را نوازش می کنند
آنکه می گوید دوستت دارم دل غمگین شبی است ...
چشم دوخته ام به لب هایش و نمکی فراموشکار را سرزنش می کنم که باز یکی از درها را نبسته و دیو ... حالا کجایی مادربزرگ ؟! ... قصه اینجورها نبود ، قرار بود دیو دختر فراموشکار را ببرد و تو بمانی چرا اینجا همه چیز برعکس اتفاق می افتد!!
حالا توی کدام بیابان زیر کدام درخت کجا باید دنبال تو گشت!!
نشسته ای روی مبل همیشگی ات ، به سختی راه می روی این روزها اما هنوز جهان در آستین توست خلوت گزیده من
وقتی روی دست توی خیابان های موروثی می بردندت و ما پشت سرت میدویدیم انگار صدایی هنوز می گفت من پا ندارم مادر گفتم با پای نداشته ات چه تند می روی حالا منم که پا ندارم برای رسیدن به تو
هر کس از راه می رسد صورت تبدارت را می بوسد هشیار نیستی اما هنوز به صدای من جواب می دهی مادربزرگ چطور گرمت کنم غلت می زنی و سه بار می گویی من که سرما و گرما دیگر ... من که دیگر ...
زمستان امسال از همیشه سردتر است
می نشینم در فاصله اتاق خواب و پذیرایی پشت بر آمدگی دیوار گم می شوم از اینجا فقط صندلی تو پیداست بچه ها و نوه ها، صدای خنده ها و صحبت ها من اما دوست دارم فقط تو را نگاه کنم تا ابد
طاقباز خوابیدن را دوست نداری با اینهمه درد باز تقلا می کنی و رو به من روی پهلوی راست غلت می زنی دست های پر از کبودی ات را به زحمت در هم قفل می کنی و می نالی ... به بدنت دست می کشم ... ناله می کنی انگار گفته باشی درد، درد ، انگار گفته باشی از دست های تو دیگر کاری بر نمی آید مادر ، وقتی عرق کرده از تیمارت روی صندلی پهن می شوم دست هایت هنوز به هم قفل شده دوربین کوچک را بر می دارم ، روی دست ها زوم می کنم ...
سرخوشی و دو بیتی می خوانی به آواز، آخرین پسر هم داماد شد نگاه آرزومندت را به من می دوزی نگفته می خوانمت دوست داشته ای همیشه ، در لباس عروس ...
خواهرم که می رسد اتاق آشوب شده ، همه لباس ها وسط اتاق ریخته ، دارم با وسواس لباس های سیاه را مثل نشان های مقدس جدا می کنم که به نوبت بپوشمشان به چهره قاب شده ات نگاه می کنم که هنوز و همیشه لبخند به لب دارد
دستت به کم نمی رود با این خانه کم رفت و آمد سالخوردگی و آدم های بی وفا همیشه روی گاز کوچکت چند قابلمه کوچک و بزرگ منتظرند مهمان برسد ننشسته می گوی مرغ و دمپخت و قیمه داریم اگر دوست نداری برایت تخم مرغ ...
کجایی عزیزم حالا که خوردن یک لقمه از دست تو آرزو شده
اینروزها کمتر راه می روی بلند که می شوم ظرف ها را به آشپز خانه ببرم می گویی قربان قدت یک چایی نصفه و یک خرما ... نمی شود که به تو گفت نه، صورت خیس از گریه را پاک می کنم، پیش دست خرما را که روی میز می گذارم با چشم هایم التماس می کنم بمان
ظرف های آراسته خرما را جلوی آدم ها می گیرم چند بار و چند هزار بار ، یادم مانده هنوز که مهمان تو عزیز است ، انگار گوشه مسجد نشسته ای با چادر مشکی و مثل همیشه اشاره می کنی چند تا از اینها برای پدرت ببر ... صدای پدر است که می خواند بیچاره مادرم ، در ختم خویش هم به سر کار خویش بود...
دختر ها و پسر ها و نوه ها ، دوست ها و همسایه ها همه بی قراری می کنند...بی قراری لفظ کمی است برای این وقت ها ... همه از تنهایی می نالند، فرشته من بار دل اینهمه آدم را تو سبک می کرده ای و من هم این بار را اضافه کرده ام همیشه! دلم ریش می شود
دستگاه تنفس را روی صورتت می گذارم می گویند بیهوشی اما انگار مزاحم خوابت شده باشم با دست برش می داری و با احتیاط بالای سرت می گذاری ، دستهایت در خواب انگار روسری عقب رفته را جستجو می کند و جلوتر می کشد ، می گویم عزیزم بگذار بماند دکتر گفت ... ناله می کنی و باز پس می زنی اصرار می کنم می خواهم حتی یک نفس بیشتر ...به عزای تو نشسته ام مادربزرگ
نزدیک صبح است ، دست راستت را گرفته ام ساعت هاست ، آرام خوابیده ای سرم را کنار سرت می گذارم ، نفسمان به هم گره می خورد ، یاد روزهای کودکی به خیر که روزها و هفته ها هر شب تا صبح در آغوش تو ... تنها گذاشتی ام
از کوچه بیرون زدم ، حجله بسته بودند گفتم تو هم شدی یک شاخه گل روی کاغذ حاشیه دار ،هنوز دوست دارم برهنه شوم ، سینه ام را کسی شکاف بدهد تا پرنده سیاه پرواز کند
...
چقدر با التماس نگاه کرده ام پرستار را که امروز آرامتر و دقیقتر سوزن را توی پوست چروکیده ات فرو می کند
حالا باید فقط نشست و آرزو کرد که روی صندلی همیشگی ات نشسته باشی با کتاب های ریز و درشت مقابلت و از در که می آیم نیم خیز شوی که در آغوشم بگیری و شعر بخوانی
در خانه ما درخت شیر و شکره در زیر درخت یه دختر نقشگره
دستش ز بلور و قلمش از الماس حرفش نزنین که عاشقش بی خبره
چقدر این سالها سخت بود دیدنت که روز به روز پیر تر و مریض تر ...همانقدر سخت که حالا شب ها کنار تختت بنشینم نوازشت کنم و چشم بدوزم به صفحه لعنتی دستگاه و هر دعایی که بلدم زمزمه کنم که منحنی های کج و کوله تا ابد...
از هر خط صافی متنفرم که با بوق ممتد بگوید تمام شد
کاش یکبار دستم را فشار بدهی یا از لا به لای شکاف چشم هایت فقط یک نگاه آشنای دیگر ببینم دارم به هر مادربزرگی که هنوز روی پاهایش راه می رود حسودی می کنم
کاش یاد کسی مانده باشد روزهایی که با من در حیاط پر درخت خانه قدیمی می دویدی کاش باور کنند لبهای خشکت که مدام با دستمال خیس یاد آب می افتند شیرین ترین رویا های کودکی ام را ساخته
این روزها به زن قصه فکر می کنم که خونش را توی نی زار ریخته بودند و هر نی زنی که نی ها را می نواخت صدای ناله اش را می شنید
حالا که چشمهای خیس از گریه ات را هم نمی شود دید هنوز بی صدا درد کشیدنت انگار آواز همه نی ها را در گوشم...
تحمل نبودنت را ندارم
سر رشته را نگه دار مادربزرگ
آدم های به هم شبیه شده، آدم های پیچیده ای که کمتر چیزی شگفت زده شان می کند. خط می تواند دو نقطه داشته باشد شروع و پایان یا تعداد بیشماری نقطه . اما همیشه همان نقطه آغازی و پایانی اهمیت دارند. همان ها هستند که اصل وجود خط را معنا میدهند. آنقدر پیچیده شده ایم که هر روز بیشتر دوست داریم ساده زندگی کنیم و اطرافمان را به تکه پاره های ساده ...شاید همین است که فیلم ها و زندگی ها و روابط روز به روز تصویری تر می شود... با این تفاصیل باید بپرسم کی قاب می شوم یا خواهش کنم قاب تصویرم قهوه ای تند باشد و چوبی!
آه می کشد...
دستها را زیر چانه زده و روبه رو را نگاه می کند. انگار جرات ندارد سرش را بالا بیاورد...
نمی دانم چرا از عصر تا حالا کز کرده؟ چقدر دلم می خواهد گردن بکشد تا بتوانم از دیوار بالا بروم!
شاید علتش آن طرف باشد.
اه........ این خطی که پاهایمان را به هم وصل می کند تا آخر دنیا کش می آید ولی جدا نمی شود
ما به هم دوخته شده ایم ... ولی نمی توانم کاری برایش بکنم!
آخر من فقط یک سایه ام.
عطری از قدیم دارد و
خود نمی داند
و شبی به روی خاک
برای هیچکس پیر شد.
بیدار بودم که عشق پیر بود.
پنج شنبه بود.
مرادم بود مرا دفن کنی.
احمد رضا احمدی
ده سال آزگار از پلکان ساعات و دقایق عمرت هر لحظ یکی بالا رفته و تو فقط خستگی این بار را هنوز در تن داری . این جوجه فکلی ! و جوجه های دیگر که نمی شناسیشان همه از تخمی سر در آورده اند که روزی حصار جوانی تو بوده و حالا شکسته و خالی مانده ...
... ناظم با دو تا از معلم ها داشتند تقلا می کردند که خودشان را به لب دیوار برسانند و پای او را بگیرند و بکشند پایین ! لابد خیال می کردند نباید گذاشت کسی به این آسانی از حصار فرهنگ برود بالا !
برگرفته از کتاب "مدیر مدرسه" از جلال آل احمد
با سلام
احتراما از آنجا که آدم هایی که گشاد گشاد راه می روند در موقعیت های سریع یا در حین دویدن شکل مضحکی پیدا می کنند ( رجوع کنید به صحنه ای از فیلم سلطان قلب ها ، جایی که مادر چاق زن دوم پدر لیلا فروهر به دنبال داماد فراری می دود ، عرق کرده و مضطرب و گشاد گشاد و ... )
لذا خواهشمند است یا این دسته از آدم ها را در شرایط خطر و اضطراب قرار ندهید یا درزمینه بهینه کردن اینگونه تصاویر در راستای بهبود مستمر نظام کیفیت ، اقدامات لازم را مبذول فرمائید.
با تشکر
جمعی از اهالی محل
پ.ن : گفته بود تازگی ها فقط می تواند نامه های اداری بنویسد!