آموزش آنلاین فارکس Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387 ساعت 2:59 PM
 

...

...

...

21 سالگی : به بزرگترین مشکلات بشر معاصر و معضلات شخصی که شاید در آینده گریبانشان را بگیرد فکر می کنند و اطمینان دارند غیر از رهانیدن خود که امری بدیهی است ، دنیا را هم می شود نجات داد.کنار  دفتر چه های خاطرات می نویسند ...چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد...

...

26 سالگی : هنوز به مشکلات پیش رو فکر می کنند که حالا رنگ و بوی شخصی تری دارد.نجات جهان را با تردیدبه نجات دهنده می سپارند و ترسی پنهان گاهی یادشان می اندازد که شاید حل همه مصائب شخصی در توانشان نباشد...دفتر چه های خاطرات ... که عشق آسان نمود اول ...

...

...

بعد از 30 سالگی : همه مشکلاتی که حدس می زده اند و حتی تعدادی از آنهایی که به گمانشان نمی رسیده ، دارند.کم کم فکر نمی کنند یا لااقل خوشبینی امیدوارانه سال های جوانی را ندارند...دفترچه ؟؟!!!! ... خاطرات ؟؟!!!!! زندگی می کنند به اصطلاح !

 

پ.ن : 30 سالگی سن خوبی برای زندگی کردن ، سن خوبی برای مردن.

(کریستین بوبن یا هر کس)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 26 خرداد ماه سال 1387 ساعت 6:34 PM
 

یکی از همین روزها بود یا از همین شب ها که هی می نوشتم دلم عجیب گرفته است و فکر می کنم که هیچ چیز ، نه این دقایق خوشبو، نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند و می فرستادم برای همه که بدانند آنقدر دل گرفته هستم که به سهراب هم پناه ببرم. به شما گفته بودم شاید ، گاهی ذهن انسان تنگش که می گیرد به هر چیزی به هر دستاویزی متوسل می شود از مشیری و سپهری بگیر تا یساری و حجتی ، یا یک چیزی می چسبد به مخ آدم مثل میان او ، که خدا آفریده است از هیچ!

خبر ندارید گمانم اما این"او" دست و دلم را همیشه می لرزاند و می نشاندم جلوی دست دبیر لاغر انشاء که نوشته هایم را به حضور مدام اویی که نمی توانستم بگویم کیست متهم می کرد. لمش را که پیدا کرده بودیم ، او یا شهید می شد یا خدا بود یا یک شخصیت پلاستیکی که وسط بازی های اسم فامیل اختراع کرده بودیم.

نفهمیده ام چرا در خاطره های آنروزها موهای بلند قهوه ای فر داشتم زیر مقنعه مشکی ، مانتو و شلوار سرمه ای پوشیده بودم و کفش اسپرت سفید و در چشم های آن وقت ها گاهی که دست میداد سرمه ای هم کشیده بودند اما امروز انگار که هیچوقت مویی نداشته ام ، کف کله براق دست می کشم و با این بلوز نصفه آستین و جین مشکی روبه روی شما نشسته ام وسط این میدانگاهی و مراقبم چوب کبریت های وسط پلکتان نیفتد و دست از رکاب زدن بر ندارید.

همینطور ها که می چرخید شاید هم بشود فهمید اینهمه دلتنگی مدام من از بودن آدم هاست یا از نبودنشان .یکی از همین روزها هم فروغ ایستاده بود روبه روی فرح ، توی آن چشم های ریز مورب روشن زل زده بود و گفته بود خوب کردید . کار شما درست بود . بوقتش ادای عاشقی در آوردید به وقتش ادای ازدواج و صورتک های رنج کشیده و شاد و منفعل یا فعالتان را گذاشتید برای بعد از این صحبت ها.گفته بود خوب کردید شما ، اما من اهل اینجور دودوتا کردن ها نبودم. هر چه می کشم حقم باشد.کشیده بود. می گفت آنقدر کشیده بود که از جسم خودش بلند شده بود نگاهی به حقارت خوابیده اش کرده بود و برگشته بود به یک وقتی در بچگی ته یکی از بن بست ها و بیدار که شده بود گفته بودشما اگر خواستید برگردید بچگی شاید دردش زیاد باشد.

حالا بگوییدوسط آن عرصات کی به درد فکر می کند ! این هم از همان وقت هایی است که گفتم ذهن روی یک جمله کلید می کند و دل می سوزاند که به خاطر داشتم چون به خرمن گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب .شما هم بین خودمان باشد یکجورهایی دامنتان از دست شده والا کی ، کجا ، کسی حاضر می شود اینهمه پا بزند دور این میدان کوچک قدیمی زیر نگاه کافه چی های ارمنی که آیا آخر کار از خودش بالا آمده باشد یا نه؟!

قصد جسارت ندارم شما هم به دل نگیرید ، اینطور کارها مایه دلگرمی آدم های خسته ای مثل فروغ هم که باشد خودش کلی کار است.

حالا هم که تا سپیده یک ساعتی مانده کاش بشود چشمی به هم برسانم و مثل آنوقت ها با سوز سحر بیدار شوم ببینم اش کنار من دراز کشیده و پتو را یکباره کشیده روی خودش تا گردن و لبخند گنگی وسط ریش های مشکی مخملش نشسته.

زندگی هم عجب لذت های نامفهومی دارد. آنقدر نامفهوم و دلچسب که به جان عزیزتان حاضرم یکی از این بال های بزرگ سپید را بدهم تا عوض اینکه وسط سیاه زمستان اینجا چمباتمه زده باشم و سر شما را ببرم همانجا روی همان تخت سرم کنار همان سر دیگر باشد و به عطر سیب و رایحه دلپذیر شامپوهای جدید فکر کنم باز.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 22 فروردین ماه سال 1387 ساعت 10:35 AM

وسط بیابان نشسته بودم روی یک صندلی قدیمی که لق می خورد و با هر تکان می ترسیدم کسی که پشت سرم ایستاده و می تراشد ، دستش بلغزد و خراشی روی سر پر از یادگارم اضافه کند و می ترسیدم از تصویر پایانی خودم توی آینه با کله قر شده بی مو و این چشم های بی صاحب که حالا بی مزاحمتی خودشان را به رخ اجزاء صورت می کشیدند.

همین طورها لق می خوردم و می تراشید که یکنفر از بالا ، از ته آسمان شنی رنگ پرسید : چه کار می کنی؟ حیف بود آن موها!!

تا آمدم از میان دهان با سرب پر شده جواب بدهم ، حضرت سلمانی بریده بریده گفت : نذر کرده بود اگر فلان کارش به خوشی انجام شود سرش را از ته بزند.

توی دلم گفتم ، همین بوده پس. صاف تر نشستم تا بهتر تراشیده شوم و حساب کردم با دسته موهای خرمایی چه قلم موها که می شود ساخت.
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386 ساعت 8:21 PM
ببینید من اینجا تنها هستم و بهتر است ادامه ندهم که هر جای دیگری هم تنها هستم . قصد ندارم خودم را در نگاه شما آدم فلسفی و عمیقی جا بزنم. در واقع من همین ام که هستم و خوب که نگاه کنید می فهمید از قبل پیش بینی کرده بودم !
دوست ندارم باور کنید اما مجبورم بگویم حالا که دقت می کنم می بینم همه چیز از آن قاب عکس کذایی شروع شد که یک شب برای هدیه به خانه اش بردم اما به خاطر نفهمی ذاتی چند دقیقه ای طول کشید که معنی کارم را بفهمم!! شما خودتان فکر کنید!!!! انگار با بیرحمی توی آن چشم ها نگاه کرده باشم و گفته باشم خودت را ببین !! چروک ها را ... پف زیر چشم هایت را نگاه کن !!
ولی به جان شریف شما من فقط آن نگاه را دیده بودم و آن لبخند دلنشین و همان ها بود که می خواستم به او هم نشان بدهم که کسی را می توانست یا می تواند ...یا اصلا توانست آن وجود شریف را مدام توی ذهن بنده یا چهره آدم های مقابلم یا حتی در و دیوار زنده نگه دارد.
با این حال باید خدمتتان عرض کنم که حماقت من همینجا تمام نشد و حالا بعد از چهار ماه لابد خودش هم فهمیده روسری حریر سوراخ سوراخش را همانوقت ها که دور انداخته بود با چه احتیاطی برداشته بودم ، تا کرده بودم و کنار چمدان لباس ها یک گوشه مخصوص نگه داشته بودم.
به  این حافظه که اعتمادی نیست اما منطقا آن روزهای دور هم تصور کرده ام یک روز به عطر سبزیهای کوهی که از همه لباس هایش می شد شنید محتاج می شوم.
حالا خودتان حساب کنید با این تفاصیل پیرزن حق داشته تمام این مدت بی هیچ لبخندی به خواب های من بیاید یا نه !!!!!!
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 5 اسفند ماه سال 1386 ساعت 11:40 AM

نشست لبه تخت فلزی یک نفره. لیوان شیر را که گرفتم گفت  بچه.صدای سرفه ام میان فریاد سه نفر دیگر گم شد.

دیشب پرسیده بودم آن سال ها به انداختن هیچ کدام فکر نکردی؟ گفته بود نه، هر دو مخالف بودیم.خیره نگاهش کرده بودم که چرا ؟سرش را پایین انداخت وقتی انگار با عصبانیت ، گفت می خواستیم مثل امروزی هر کدامتان را که می بینیم حظ ببریم.تند شده بود لحنم که اگر ما نمی خواستیم؟اگر نخواسته بودیم؟آرام گفت فکرش را نکرده بودیم و با چشم های نیمه بسته بلند شد که برق اشگ را نشود دید.

دوباره گفت تصمیم گرفته ایم یک بچه از بهزیستی بلند کنیم. یکی گفت عزیزم بلند کنیم نه ،باید می گفتی بگیریم یا برداریم.تلخ خندید که هر جور درست است تصور کنید.ملافه را کشیدم روی صورتم و گفتم به رفیقمان بگو همینها که زائیده ای بزرگ کن. زیر ملافه ماندم که باز به بغض قهوه ای چروک و چشم های نمناک فکر نکنم تا صبح.

از اتاق که بیرون زدم با عجله ، هر تکه از لباس ها را در فاصله آنجا تا در پوشیده بودم.صدای خودم را می شنیدم که طلبکارانه می گفت حافظم دیشب دست شما بود.حالا کجاست؟جلسه دیر شد! فکر کردم چقدر از مثل آدم های مهم حرف زدن خسته ام. جلسه دیر شد رفتن دیر شد زندگی دیر شد مرگ دیر شد...زهرخندم را کسی از چند صد متری می توانست ببیند!

صدای گرمش از پشت کابینت های طرح چوب که دوستشان داشت بلند شد.اتاق کتابخانه ، قفسه دم در ، ردیف سوم.با کفش دویدم و دلم گرفت که حتی نمی گوید، با چشم غره ،همانطور که به آنهای دیگر ، با کفش ! روی فرشها!...

روی کتابخانه ، قفسه سوم ، کتاب من و همه کتاب های دیگر . دستم اما به سمت پاکت قرص ها رفت که نوشته بود با آمفی‍‍ژن نوسانات دوران یائسگی را آرامتر بگذرانید.

دوران سرم با صدای زنی که مدام می گفت بچه و آوایش در فضا هزار بار تکرار می شد همراه شده بود که نشستم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 15 بهمن ماه سال 1386 ساعت 4:08 PM

اینهم که اول داستان ها نمی نویسند" برگرفته از ماجرایی واقعی" داستانی است! کاش یک روز که در خیابان راه می رفتم ، یک نویسنده شهیر به طور اتفاقی خوش را به من می رساند و اعتراف می کرد که چند تا یا لااقل یکی از نوشته هایش کاملا خالص و زاده تخیل خودش بوده.

قاب را به امیر دادم که هر چه فکر کردم اسم دیگری برایش به ذهنم نرسید و باز نگاهم به رنگ سرخ شلوارش دوخته شد و راه راههای سفید که یاد جاده می اندازدم و هیچ چیز نگفت که بشود حالا به عنوان گفتگو نقل کرد که قضاوتی یا شهادتی یا دست کم تائیدی داشته باشد.

داستان نوشتن کار سختی است ، گاهی مجبوری خودت حرف در دهان شخصیت ها بگذاری پس مثلا گفت ردیفش می کنم که نگفت اما رفت ردیفش کند.

قبل از اینکه به خانه برسم و این اتفاقات بیفتد ، درست همانوقتی که در کافی شاپ سبز رنگ نشسته بودم و شیر قهوه بزرگ را با یک قاشق شکر هم می زدم و به حسین فکر می کردم که گفته بود عاشق میزان کردن شیر و شکر قهوه است و تازه به خاطر آورده بودم این جمله را در قهوه و سیگار جارموش هم شنیده ام ، یاد خانمی افتادم که با مانتوی ببری زمینه نارنجی ، شال سبز و زرد بافتنی ، جین مشکی ، کفش های اسپرت فسفری و موهای تماما زردش مجبورم کرده بود قضاوت کنم بعضی آدم های امروزی خودشان را به شیوه اکسپرسیونیسم آرایش می کنند. با انواع خطوط و اشکال و دایره های ضخیم دور چشم هایشان و لب های قرمز تیره که در فیلم های اورتوکرومیک بدون حساسیت به رنگ های بنفش و قرمز ، سیاه دیده می شوند. اینجا تلفن زنگ می زند و صاحب ارمنی کافه با لهجه مخلوطش توضیح می دهد که فلانی الان آنجا نیست و نمی داند چرا مبایلش را جواب نمی دهد و با گذاشتن گوشی دنبال خودکار دیگری برای سفارش گرفتن می گردد و سعی می کند نفهمم از اینکه خودکارش را قرض گرفته ام برای نوشتن گرفتار شده ، غافل از اینکه من در دنیای خودم هنوز دارم حرص می خورم که دو ساعتی سکه پنج تومانی را در مشت نگه داشته ام بی آنکه یادم باشد تلفن واجبی را که می خواستم زده باشم و بی توجه به خودکار بیک آبیش با انگشت شصت راست کف دست چپم را می مالم یا می مالانم که قرمزی سکه را کم اثر تر کند و فکر می کنم به اینکه لابد باز مادر با چشم های سرخ کلافه در راباز می کند و منتظر نمی شود سلام کنم ، شاید آنوقت بی دلیل یادم بیفتد موقع نوشتن نقطه های حروف را فراموش نکنم که خواننده فرضی که به حد کافی از درهم و برهم بودن نوشته گیج شده دست کم بتواند املای چیزی را که می خواند بفهمد و مجبور به حدس زدن نباشد هر چند این طور تعلیق ها از ارکان نوشته است ظاهرا!

نویسنده خوبی نخواهم شد تا زمانی که به شیوه مذهبیون ارکان را به نفع خودم معنا می کنم ( و لازم نیست خواننده گوشزد کند منظور از تعلیق در فرم داستان است نه املای آن !)

توی کافی شاپ نشسته ام و ناگهان خسته می شوم از نوشتن ، به کپسول منفور گاز پیک نیک فکر می کنم که در روز های دانشجویی یکنفر از بچه های مکانیک برایم توضیح داده بود وقتی به زمان خستگی اش می رسدمنفجر می شود.

این چند خط آخر نه تنها کاملا بی ربط است بلکه با حکمی منزل همه کپسول های پیک نیک را چندش آور دانسته اما متاسفانه نویسنده امروز آنقدر دچار تعصب مسخره ای نسبت به اینکه بی هیچ محدودیتی می تواند هر چیز بی ربط را بنویسد، شده که شاید حتی یادش بیفتد یا بنویسد از طرز وصل شدن کمرگاه بعضی آدم ها به پائین تنه شان، تا چند سانت اول استخوان های لگن ، به چشم انداز اروتیکی می رسد...

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 21 آذر ماه سال 1386 ساعت 12:13 PM

دراز کشیده وسط اتاق روی سینه ، پاهای گرد کوتاهش را تکان می دهد و می نویسد . کلمات با خط خوش روی کاغذ میدوند و هم را جا می گذارند تا هر کدام قبل از دیگری ... سفرنامه آخری را کجا گذاشته ای عزیزم

آنکه می گوید دوستت دارم خنیاگر غمگینی است که آوازش را از دست داده

در که می زنی می ترسی ،انگار در بزرگ چوبی را فقط یک دست جادویی می تواند باز کند

می ترسی و خودت را به تیر برق سیمانی می چسبانی یعنی کسی هست ؟ کسی می تواند ؟ نکند همیشه پشت این در بمانی دختر !  صدای قدم هایش که می آید ترس تمام می شود دست جادویی که در را برایت باز می کند پس زمینه روشنش لبخند توست و کلمات که مثل ابر های کوچک سفید گونه ام را نوازش می کنند

آنکه می گوید دوستت دارم دل غمگین شبی است ...

چشم دوخته ام به لب هایش و نمکی فراموشکار را سرزنش می کنم که باز یکی از درها را نبسته و دیو ... حالا کجایی مادربزرگ ؟! ... قصه اینجورها نبود ، قرار بود دیو دختر فراموشکار را ببرد و تو بمانی چرا اینجا همه چیز برعکس اتفاق می افتد!!

حالا توی کدام بیابان زیر کدام درخت کجا باید دنبال تو گشت!!

نشسته ای روی مبل همیشگی ات ، به سختی راه می روی این روزها اما هنوز جهان در آستین توست خلوت گزیده من

وقتی روی دست توی خیابان های موروثی می بردندت و ما پشت سرت میدویدیم انگار صدایی هنوز می گفت من پا ندارم مادر گفتم با پای نداشته ات چه تند می روی حالا منم که پا ندارم برای رسیدن به تو

هر کس از راه می رسد صورت تبدارت را می بوسد هشیار نیستی اما هنوز به صدای من جواب می دهی مادربزرگ چطور گرمت کنم غلت می زنی و سه بار می گویی من که سرما و گرما دیگر ... من که دیگر ...

زمستان امسال از همیشه سردتر است

می نشینم در فاصله اتاق خواب و پذیرایی پشت بر آمدگی دیوار گم می شوم از اینجا فقط صندلی تو پیداست بچه ها و نوه ها، صدای خنده ها و صحبت ها من اما دوست دارم فقط تو را نگاه کنم تا ابد

طاقباز خوابیدن را دوست نداری با اینهمه درد باز تقلا می کنی و رو به من روی پهلوی راست غلت می زنی دست های پر از کبودی ات را به زحمت در هم قفل می کنی و می نالی ... به بدنت دست می کشم ... ناله می کنی انگار گفته باشی درد، درد ، انگار گفته باشی از دست های تو دیگر کاری بر نمی آید مادر ، وقتی عرق کرده از تیمارت روی صندلی پهن می شوم دست هایت هنوز به هم قفل شده دوربین کوچک را بر می دارم ، روی دست ها زوم می کنم ...

سرخوشی و دو بیتی می خوانی به آواز، آخرین پسر هم داماد شد نگاه آرزومندت را به من می دوزی نگفته می خوانمت دوست داشته ای همیشه ، در لباس عروس ...

خواهرم که می رسد اتاق آشوب شده ، همه لباس ها وسط اتاق ریخته ، دارم با وسواس لباس های سیاه را مثل نشان های مقدس جدا می کنم که به نوبت بپوشمشان به چهره قاب شده ات نگاه می کنم که هنوز و همیشه لبخند به لب دارد

دستت به کم نمی رود با این خانه کم رفت و آمد سالخوردگی و آدم های بی وفا همیشه روی گاز کوچکت چند قابلمه کوچک و بزرگ منتظرند مهمان برسد  ننشسته می گوی مرغ و دمپخت و قیمه داریم اگر دوست نداری برایت تخم مرغ ...

کجایی عزیزم حالا که  خوردن یک لقمه از دست تو آرزو شده

اینروزها کمتر راه می روی بلند که می شوم ظرف ها را به آشپز خانه ببرم  می گویی قربان قدت یک چایی نصفه و یک خرما ... نمی شود که به تو گفت نه، صورت خیس از گریه را پاک می کنم، پیش دست خرما را که روی میز می گذارم با چشم هایم التماس می کنم بمان

ظرف های آراسته خرما را جلوی آدم ها می گیرم چند بار و چند هزار بار ، یادم مانده هنوز که مهمان تو عزیز است ، انگار گوشه مسجد نشسته ای با چادر مشکی و مثل همیشه اشاره می کنی چند تا از اینها برای پدرت ببر  ... صدای پدر است که می خواند بیچاره مادرم ، در ختم خویش هم به سر کار خویش بود...

دختر ها و پسر ها و نوه ها ، دوست ها و همسایه ها همه بی قراری می کنند...بی قراری لفظ کمی است برای این وقت ها ... همه از تنهایی می نالند، فرشته من بار دل اینهمه آدم را تو سبک می کرده ای و من هم این بار را اضافه کرده ام همیشه! دلم ریش می شود

دستگاه تنفس را روی صورتت می گذارم می گویند بیهوشی اما انگار مزاحم خوابت شده باشم با دست برش می داری و با احتیاط بالای سرت می گذاری ، دستهایت در خواب انگار روسری عقب رفته را جستجو می کند و جلوتر می کشد ، می گویم عزیزم بگذار بماند دکتر گفت ... ناله می کنی و باز پس می زنی اصرار می کنم می خواهم حتی یک نفس بیشتر ...به عزای تو نشسته ام مادربزرگ

نزدیک صبح است ، دست راستت را گرفته ام ساعت هاست ، آرام خوابیده ای سرم را کنار سرت می گذارم ، نفسمان  به هم گره می خورد ، یاد روزهای کودکی به خیر که روزها و هفته ها هر شب تا صبح در آغوش تو ...  تنها گذاشتی ام

از کوچه بیرون زدم ، حجله بسته بودند گفتم تو هم شدی یک شاخه گل روی کاغذ حاشیه دار ،هنوز دوست دارم برهنه شوم ، سینه ام را کسی شکاف بدهد تا پرنده سیاه پرواز کند

...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386 ساعت 6:18 PM
همین روزها بود انگار ...چه فرقی می کند ده روزی دیرتر ،فرقش شاید نزدیکی بیشتر باشد به زمستان ... هنوز هفت روز از رفتن علی به زیر خاکهای سرد زمستانی و خیس باغ رضوان نگذشته بود هنوز باور نکرده بودم که ...آن روز عصر ناهید آمد و مرا از سر مزار دوست یگانه ام برد و گفت باید جایی را به تو نشان دهم .مثل خوابگردها دنبالش می رفتم ،سه شنبه بود انگار ، دم دمه های غروب بود و هوا ابری و سوز سرد آذر ...بالای مزاری نو ایستاد خاکش خیس بود هنوز، اعلامیه ای را با نوار سیاه به بلوک بتونی بالای سر خاک بسته بودند اسمی که دیدم توان زانوهایم را گرفت همانجا روی همان خاک خیس و سرد ...مادر بزرگ زیر خاک بود و گلهای نرگس بالای سرش از زور سرما سیاه شده بودند ، دیشب او را دیده بودم نشسته بر مبل بزرگ، با چادر نازک رنگی و دستهای گره خورده بر عصای چوبی ، به پدرم که فرزند 65 ساله اش بود و از او می خواست خانه اش را ترک کند و با ما زندگی کند ،گفت:حق نداری در زندگی من دخالت کنی تا زنده هستم ، تازنده هستم را آهسته گفته بود انگار که فقط من شنیدم که پایین پایش نشسته بودم و سرم را به زانوهایش تکیه داده بودم، تمام آن چند روزی که بعد از علی زنده بود به من می گفت چی شده دختر؟ چرا اینقدر بی تابی می کنی ؟ ومن بی تاب بودم ....
مادر بزرگ که می رود همه روزهای گرم من را با خودش می برد ، روزهای کودکی که مادر مرا صبحهای زود از رختخواب گرم بیرون می کشید و مادربزرگ هرروز هرروز سر کوچه به انتظارم بود تا مرا در رختخواب گرم خودش مهمان کند، هنوز صدای چرخش قاشق در استکان را به یاد دارم...مادر بزرگ که می رود دیگر عروسکهایش در پایه قلیان نمی رقصند، مادر بزرگ که می رود حیاط خانه اش عصرهای تابستان بوی نم خاک نمی دهد، مادر بزرگ که می رود ، وقتی رانده و خسته از همه جایی خانه ای نیست که ناگهان خود را دربرابر آن ببینی و خستگی و واخوردگی ات را در آن رها کنی ...
سر زده از دانشگاه به خانه اش می روم .خانه تاریک است فقط در آخرین اتاق نوری ضعیف هست و بوی غذای سوخته خانه را پر کرده ، به اتاق که می روم ، مادربزرگ روی کاناپه افتاده است غرق در تب ، تلویزیون برفک نشان می دهد و سوپی که می خواسته برای خودش بپزد سوخته است، با دیدن من به سختی چشمهایش را باز می کند ، قطره های اشکش سرازیر می شود و می گوید : دعا کن دختر ، دعا کن من محتاج خلق نشوم و هر دو با هم گریه می کنیم...
شب شده و ماه در آسمان است ، سوز آذر بند بندم را می لرزاند ،اما نمی توانم از او دل بکنم ، پدر می گوید انحنای کمرش صاف شده بود مادر ،قدش بلند شده بود انگار ...

آذر و گلهای نرگسش برای من بوی مرگ می دهد ، بوی خاک نم دار، بوی رفتن ...
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 12 آذر ماه سال 1386 ساعت 1:51 PM

 

  

چقدر با التماس نگاه کرده ام پرستار را که امروز آرامتر و دقیقتر سوزن را توی پوست چروکیده ات فرو می کند

 حالا باید فقط نشست و آرزو کرد که روی صندلی همیشگی ات نشسته باشی با کتاب های ریز و درشت مقابلت و از در که می آیم نیم خیز شوی که در آغوشم بگیری و شعر بخوانی

در خانه ما درخت شیر و شکره             در زیر درخت یه دختر نقشگره

دستش ز بلور و قلمش از الماس          حرفش نزنین که عاشقش بی خبره

چقدر این سالها سخت بود دیدنت که روز به روز پیر تر و مریض تر ...همانقدر سخت که حالا شب ها کنار تختت بنشینم نوازشت کنم و چشم بدوزم به صفحه لعنتی دستگاه  و هر دعایی که بلدم زمزمه کنم که منحنی های کج و کوله تا ابد...

از هر خط صافی متنفرم که با بوق ممتد بگوید تمام شد

کاش یکبار دستم را فشار بدهی یا از لا به لای شکاف چشم هایت فقط یک نگاه آشنای دیگر ببینم  دارم به هر مادربزرگی که هنوز روی پاهایش راه می رود حسودی می کنم

کاش یاد کسی مانده باشد روزهایی که با من در حیاط پر درخت خانه قدیمی می دویدی کاش باور کنند لبهای خشکت که مدام با دستمال خیس یاد آب می افتند شیرین ترین رویا های کودکی ام را ساخته  

این روزها به زن قصه فکر می کنم که خونش را توی نی زار ریخته بودند و هر نی زنی که نی ها را می نواخت صدای ناله اش را می شنید

حالا که چشمهای خیس از گریه ات را هم نمی شود دید هنوز بی صدا درد کشیدنت انگار آواز همه نی ها را در گوشم...

تحمل نبودنت را ندارم                                       

سر رشته را نگه دار مادربزرگ

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 7 آذر ماه سال 1386 ساعت 12:47 PM

آدم های به هم شبیه شده، آدم های پیچیده ای که کمتر چیزی شگفت زده شان می کند. خط می تواند دو نقطه داشته باشد شروع و پایان یا تعداد بیشماری نقطه . اما همیشه همان نقطه آغازی و پایانی اهمیت دارند. همان ها هستند که اصل وجود خط را معنا میدهند. آنقدر پیچیده شده ایم که هر روز بیشتر دوست داریم ساده زندگی کنیم و اطرافمان را به تکه پاره های ساده ...شاید همین است که فیلم ها و زندگی ها و روابط روز به روز تصویری تر می شود... با این تفاصیل باید بپرسم کی قاب می شوم یا خواهش کنم قاب تصویرم قهوه ای تند باشد و چوبی!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 5 آذر ماه سال 1386 ساعت 00:03 AM

آه می کشد...

دستها را زیر چانه زده و روبه رو را نگاه می کند. انگار جرات ندارد سرش را بالا بیاورد...

نمی دانم چرا از عصر تا حالا کز کرده؟ چقدر دلم می خواهد گردن بکشد تا بتوانم از دیوار بالا بروم!

شاید علتش آن طرف باشد.

اه........ این خطی که پاهایمان را به هم وصل می کند تا آخر دنیا کش می آید ولی جدا نمی شود

ما به هم دوخته شده ایم ... ولی نمی توانم کاری برایش بکنم!

آخر من فقط یک سایه ام.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 10 آبان ماه سال 1386 ساعت 12:15 PM

عطری از قدیم دارد و

خود نمی داند

و شبی به روی خاک

برای هیچکس پیر شد.

بیدار بودم که عشق پیر بود.

پنج شنبه بود.

مرادم بود مرا دفن کنی.

احمد رضا احمدی

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 9 آبان ماه سال 1386 ساعت 9:38 PM

 

ده سال آزگار از پلکان ساعات و دقایق عمرت هر لحظ یکی بالا رفته و تو فقط خستگی این بار را هنوز در تن داری . این جوجه فکلی ! و جوجه های دیگر که نمی شناسیشان همه از تخمی سر در آورده اند که روزی حصار جوانی تو بوده و حالا شکسته و خالی مانده ...

... ناظم با دو تا از معلم ها داشتند تقلا می کردند که خودشان را به لب دیوار برسانند و پای او را بگیرند و بکشند پایین ! لابد خیال می کردند نباید گذاشت کسی به این آسانی از حصار فرهنگ برود بالا !

برگرفته از کتاب "مدیر مدرسه" از جلال آل احمد

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 9 آبان ماه سال 1386 ساعت 1:10 PM

 با سلام

احتراما از آنجا که آدم هایی که گشاد گشاد راه می روند در موقعیت های سریع یا در حین دویدن شکل مضحکی پیدا می کنند ( رجوع کنید به صحنه ای از فیلم سلطان قلب ها ، جایی که مادر چاق زن دوم پدر لیلا فروهر به دنبال داماد فراری می دود ، عرق کرده و مضطرب و گشاد گشاد و ... )

لذا خواهشمند است یا این دسته از آدم ها را در شرایط خطر و اضطراب قرار ندهید یا درزمینه بهینه کردن اینگونه تصاویر در راستای بهبود مستمر نظام کیفیت ، اقدامات لازم را مبذول فرمائید.

                                                                                                   با تشکر

                                                                                      جمعی از اهالی محل

پ.ن : گفته بود تازگی ها فقط می تواند نامه های اداری بنویسد!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 8 آبان ماه سال 1386 ساعت 4:40 PM

با تولد هر چیزی سایه اش هم به دنیا می آید... (چه برسد به آنکه آن چیز! گوسفند باشد....)


ساکت وبی صدا راه می افتد وشاهدی بی وزن وسیال است.


در تاریک-روشن هوا سایه ها موجودیت عینی می یابند، شاید همین وقتهاست که دیده


می شوند....


خلاصه اینطوری بود که آخر قصه، ماهم مثل پینوکیو عاقبت به خیر شدیم!



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 25 مهر ماه سال 1386 ساعت 2:27 PM
وقتی با آن مته عذاب آور به جان دندان افتاده باشد هنوز می شود ترسید از اینکه بابا توی اتاق کوچک کناری برای همیشه از یاد برود.با هر سال پیر شدن ده سال در زمان عقب تر ...گاهی حرف زدن کفاف ارتباط آدم ها را نمی دهد؛ انگار برای کسی که فراموش شدن را دوست دارد کاری نمی شود کرد جز سکوت.
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 14 مهر ماه سال 1386 ساعت 3:27 PM

چه راحت می شد در زرق و برق زندگی یک احمق پولدار غرق شد یا یک احمق خالی یا حتی احمق تنها. راحت می شد سال ها در میان تور و پولک خوابید ، آروغ های روشنفکرانه زد ، صبح را با کره بادام زمینی شروع کرد و تمام روز دغدغه صرف شام با سس تاتار یا سس قارچ یا سس ... داشت.می شد از مقابل هر مغازه رد شد و چیزی را با بلند منشی و بی اعتنایی خرید که قرار بود سال ها در کمد های بزرگ چوبی منبت کاری شده خاک بخورد و آخر سر سهم خدمتکار و کلفت و نوکری شود.

می شد چاق و چاق تر شد و با آسودگی وجود انواع دستگاه های ورزشی کنار استخر خانه هر روز را به خوردن بستنی گذراند. می شد در سال های پیری با تفرعن یک شاهزاده خانم در خیابان ها راه رفت و پوست صاف و سفید و برق چشم های درخشان یک عمر زندگی بی هول و اضطراب نداشتن را به رخ این و آن کشید.حتی می شد با ژست های مردم دوستانه پیچیده در پالتو پوست خز ، زمستان ها به گدایان خیابانی غذا داد و برایشان دل سوزاند...می شد اگر فکر نمی کردیم این نفس ابتذال است ، پیروزی ابتذال.

 

پ.ن:در عوض ما دچار عارضه امیدیم ! ما آدم های ساده عادی . امید در نقش قشر ما گنجانده شده !!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 4 مهر ماه سال 1386 ساعت 02:01 AM

همیشه در مترو وسوسه می شوم که از زنهای فروشنده چیزی بخرم امروز هم خریدم . یک بسته دستمال کاغذی که ۱۰۰ تومان بابت آن پول پرداختم اما اتفاق جالبی که افتاد این بود که ناگهان از دل بسته دستمال یک فال حافظ بیرون آمد!!!:

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم/تا به کی در غم تو ناله شب گیرکنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود/مگرش هم زسر زلف تو زنجیر کنم

شما از ریاکاری و دغلبازی بیزارید دارای احساسات قوی و اهل منطق و عمل میباشید.تنها عیبی که دارید اینست که معتقدید در این دنیا هیچکس نمی تواند کاری را بهتر از شما انجام دهد . در حالی که باید بدانید بهتر از شما نیز بسیارند. در تمامی امور به خدا توکل کنید و بدانید که تنها اوست برآورنده تمام حاجات.

امروز فقط حافظ دری وری بارم نکرده بود که دستی از غیب رسانید و خدایش بیامرزاد.

پ.ن۱:می خواستم که غمگنانه و خشمگین ننویسم! نمی شود . وقتی غم و ترس و خشم از بند بند وجودت بیرون می زند چاره ای نیست جز نوشتن

پ.ن۲: گاهی معلوم نیست آنکه در برابر توست دوست است یا غریبه؟حامی است یا متجاوز؟ وقتی اینها را گم می کنی تلفن را که بر می داری برای یک گپ کوتاه که کمی دلت آسوده شود و تنهایی ات لب پر می مانی که کدام شماره را باید بگیری. این است که مثل من حیران می مانی و از خیرش می گذری

پ.ن۳:مثل اینکه این دزدی ما از آقای گیدنز تمامی ندارد هر چند این بار بر اساس تله پاتی بوده و عمدی در کار نبوده. در فکرم یک تفاهم نامه با ایشان امضا کنم تا برای حامیان قانون کپی رایت این همه دردسر تولید نکنم!

پ.ن۴:او که بی دلیل مرا به آمدن آفتاب امید می دهد / ابله دلسوز ساده ایست /که نمی داند / نومیدی سرآغاز دانایی آدمی است...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 1 مهر ماه سال 1386 ساعت 8:08 PM

از آن جایی که در حادثه اخیر من دچار ضررهای مادی و معنوی زیادی شدم!!!!!!! لذا از دوستان و هموطنان همیشه در صحنه انتظار دارم!! حالا که نمی توانند ضررهای معنوی من را جبران کنند لا اقل بخش از ضررهای مادی را به این شرح جبران کنند:

۱- دوربین عکاسی دیجیتال

۲- فلش مموری ( حداقل دو گیگا بایت)

۳- mp3 playerهر مدلی که خودشون دوست داشتند من اصرار نمی کنم!!

۴- دو دفترچه یادداشت: فنری از این درازها

۵- کارتریج پرینتر یا خود پرینتر!!

۶- سایر مواردی که فکر می کنند ممکن است در حال من موثر باشد!!

مهلت تحویل آثار ۱۲ مهر ۱۳۸۶

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 1 مهر ماه سال 1386 ساعت 2:27 PM

 قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی . . .
 من ریشه های ترا دریافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بوده اند...

Shamlu's Signature

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 1 مهر ماه سال 1386 ساعت 1:50 PM
  خوشحال می شدی یا نه ؟ اگر تو جای او بودی ؟ اگر او جای تو بود ؟ اگر همه جای هم بودند ؟ لذت می بری یا نه ؟ نگاه می کردی ؟ خیره که می شوی ته ته ذهنت کجاها چرخ می زند ؟ ساکتی ؟! خسته ای ؟ دلتنگی ؟ غمگینی ؟ سلام کردی ؟ امضاء می کنی ؟ تنهایی ؟ دوست داری ؟رفته ای ؟ می روی ؟؟کجایی؟؟؟؟ پلک که روی هم می گذارم ، دنیا که سیاه می شود ... صبوری می کنم تا لغات عاقل شوند ...حالا که حلقه های دود هم اندیشه های نمناک را به آسمان نمی برند...
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 30 شهریور ماه سال 1386 ساعت 01:46 AM

به یاد فریدا بود م زمانی که قیچی موهایم را درید

جای آن بطری

اما

خالی بود در دستان من

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 26 شهریور ماه سال 1386 ساعت 1:42 PM

حرفی برای گفتن اگر بود

دیوارها سکوت نمی کردند...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 15 شهریور ماه سال 1386 ساعت 01:29 AM

باید امروز به غزل زنگ می زدم ، اما این سردرد لعنتی آنچنان فلجم کرده که نمی توان کاری بکنم ، از دانشگاه می آیم خانه و مستقیم به رختخواب می روم،عصر در حد یک ایمیل چک کردن می توانم دوام بیاورم.حداقل دو مطلب نیمه کاره دارم  که باید تمام کنم ، و هزار کار دیگر از پرداخت قبض های متفرقه تا پاک کردن اجاق گاز و ترجمه متنی برای پایان نامه ، به آرایشگاه هم باید بروم و هیچ کاری نمی کنم ، درعوض سیگاری و کتابی و گپی نه چندان کوتاه با دوستی قدیمی ...

چرا ازدواج می کنیم ؟ دلم می خواهد این سوال را صادقانه بپرسم و صادقانه پاسخ بگیرم.گمان می کنم زنان و مردان پاسخ های بسیار متفاوتی برای این سوال داشته باشند ، یه گمانم ما برای این ازدواج می کنیم که فکر می کنیم زندگی بسیار بهتر –یا حداقل بهتری – از آنچه داشته ایم در انتظار ماست . به نظر می رسد که این گمانه زنی چندان هم درست از آب در نمی آید. در ظاهر امر و از شوخیهای لفظی که به شکلی دائمی در ادبیات روزانه و شفاهی ما در جریان است می شود این طور تشخیص داد که خیلی از آدمها با چیزی متفاوت از آنچه انتظار داشته اند روبرو شده اند، در این میان آقایان از موضعی متفاوت  و در بیشتر مواقع بالاتر و خانمها از دیدگاه سوختن و ساختن و اعتقاد به ازلی و ابدی بودن این گونه مناسبات به آن می نگرند و باز هم آدمها ازدواج می کنند و در مراسم عروسی شادی زاید الوصفی !!!! از خود بروز می دهند و بزرگترها برای کوچکتر ها دعا می کنند که انشاءالله عروسیتون و ....

 البته نمی خواهم از این که در ادبیات شفاهی ما چیزهایی دال بر مطلوب نبودن ازدواج وجود دارد نتیجه بگیرم که پس ازدواج چیز بدی است و این نظر غالب مردم است . نه!! هر چند این دلیل محکمی است و حداقل آنقدر مهم هست که بدان پرداخته شود اما این برایم در این نوشته فقط یک مدخل بحث بود .

 

چیزی که تازگیها به آن فکر می کنم این است که اکثر ما چه مرد و چه زن در ازدواج به دنبال نوعی حمایت  می گردیم نظیر آنچه در خانه های پدری داشته ایم . انگار که بعد از ازدواج قرار است بخشی از مسئولیتهای زندگی را که به عنوان یک آدم داریم بر دوش کسی بگذاریم و با خیال راحت به بقیه زندگی بپردازیم . این بقیه زندگی در مورد زنها همان خانواده است در اغلب اوقات زمانی که یک زن برای زندگی شخصی اش وقت می گذارد جزء تفنن یا به هر حال غیر رسمی و غیر اصلی خوانده می شود.

 

اما چه نوع حمایتی . زنها از مردها می خواهند که از آنها حمایت مالی کنند ، یا حداقل چیزی که بسیار بر روی آن تایید می شود این است . یا شاید بهتر باشد بگوییم رسمی ترین بیان حمایت مرد از خانواده همان حمایت مالی است . حمایت بعدی حمایت قدرتی است به این معنا که مرد از زن با قدرتش حمایت می کند که شرح آن مفصل است اما تکراری است .

 

مردها از زنها می خواهند که خانه را برای آنها تبدیل به آشیانه ای دلپذیر کند ، زنی شاد و مهربان ، غذایی گرم و آماده ، بچه هایی ترو تمیز ، آغوشی باز و دلچسب و ... بارها شنیده ام که مردان از زنانی که مرتب حرف سیاست و کار و .. می زنندحوصله شان سر می رود و اینکه دخترها یا خوشگلند یا دنبال این جور کارها ...

 

اما این همه همان خواستن پدری و مادری در قالب زن و شوهر است . زنان به دنبال پدر و وظایف پدری او می گردند در وجود شوهر و مردان به دنبال مادر .

من هرچه در این نگرشها کاوش می کنم رابطه ای ویژه نمی بینم.زنها با ازدواج صاحب یک پدر جدید می شوند و مردها صاحب یک مادر جدید وچون در کل در جامعه ما مردها مهمتر اززنها هستند این شوهر احترام و خدماتی سه برابر دریافت می کند یعنی هم از جانب مادر خودش که با ورورد عروس مادر دیگری را در عرصه خود می بیند و با او